تبليغاتX
Rainofmercy
دوشنبه بیستم اسفند 1386
خود مظلوم شما!

با تلاش بیشتر حتما موفق خواهی شد...

نباید زمان رو از دست بدی

برنامه ریزی خوب نتیجه خوب به همراه داره

...

میشه گفت حس کمک به هم نوع تقریبا در همه انسان ها وجود داره. همه دوست دارن تا در حل مشکلی که برای یکی از اطرافیانشون پیش اومده سهمی داشته باشن. این خصوصیت واقعا قابل تقدیره. البته طبیعیه که مثل خیلی از کارهای دیگه در عین اینکه عمل یکیه ولی هدف ها فرق داشته باشه. که حالا کاری به این نداریم.

 اما بارها و بارها کسانی رو در حال نصیحت و هدایت دیگران دیدم که اگر از حال و روز خودشون بی اطلاع بودم مطمئنا پیش خودم میگفتم عجب آدم با سوادی! عجب پشتکاری! عجب فکری!حتما توی زندگیش خیلی موفق بوده و ازین حرفا. اما چون میدونم چه خبره،  با تعجب گوش کردم و از خودم پرسیدم  این آدمی که اینقدر راهکار بلده و از انواع و اقسام برنامه ریزی ها اعم از طولانی مدت و کوتاه مدت سر در میاره و به این شیوایی بیان میکنه چرا توی زندگی خودش هیچ خبری از ازین داستانها نیست؟

نمیدونم...

تا حالا حتما براتون پیش اومده که وقتی سرگذشت یکی رو میشنوید بگید عجب آدم بیچاره ای! و خلاصه کلی دلتون به حالش بسوزه.

اما خود آدم چی؟

شاید نیاز باشه تا وقتی سر رودخونه رفتیم یه نگاهی توی آب بندازیم و کمی خودمونو هم ببینیم. شاید لازم باشه تا فرض کنیم خودمون یه غریبه هستیم و شروع به راهنمایی کردنش کنیم. خیلی دردناکه که بخاطر اینکه بتونیم خودمونو از دست خودمون نجات بدیم در نقش غریبه ظاهر بشیم. نه؟

نوشته شده توسط mostafa در 17:4 | | لینک به این مطلب
یکشنبه نوزدهم اسفند 1386
و ناگهان لبخند خدا
سلام
تا حالا شده یه ساعت توی صف پرینت بایستید بعد وقتی نوبت شما میشه برق دانشگاه بره؟
تا حالا شده توی تاکسی نشسته باشید بعد توی ترافیک ماشین بایسته و یه کامیون بیاد کنار شما و اگزوز به اون بزرگی دقیقا تنظیم بشه جلوی صورتتون و شیشه تاکسی به زحمت و کند بالا بره؟
تا حالا شده.....؟

تا حالا شده یک خبر خوب تمام خستگی روز رو از تنتون بیرون کنه؟
خبر بهتر شدن حال یک عزیز!
نوشته شده توسط mostafa در 18:39 | | لینک به این مطلب
شنبه هجدهم اسفند 1386
فلامینگو!

پنج شنبه 16 اسفند
مسیر: دانشگاه به سه راه فرودگاه
تاکسی سمند
اولین نفری هستم که سوار می شوم. خودم را آماده می کنم تا مدت زیادی منتظر حرکت ماشین بمانم. اما چند دقیقه بیشتر طول نمی کشد و ماشین تکمیل و آماده حرکت می شود. این بار تک پسر ماشین هستم. ماشین هنوز یک دقیقه هم شروع به حرکت نکرده که دونفری که با هم سوار شده بودند حالا می خواهند پیاده شوند. درگوشی باهم حرف می زنند و می خندند. گمانم اشتباه سوار شده اند اما به راننده می گویند کرایه کامل را پرداخت می کنیم. راننده هم حرفی نمی زند و آنها پیاده می شوند و کرایه را هم تمام و کمال می پردازند. به راننده می گویم که اگر جای او بودم پول را قبول نمی کردم. می گوید" حالا که دلشون میخواد پول بدن بزار بدن، من که حوصله ندارم دور بزنم برگردم توی صف تا مسافر بزنم تازه حق شما هم ضایع میشه نمیشه؟" چیزی نمی گویم. انگار منتظر باشد کسی پیدا کند تا با او حرف بزند، تمام مدت 45 دقیقه مسیر را برایم حرف می زند. از روزهای خوش شانسی که در طی 4، 5 ساعت 150 هزار تومان کاسب می شود و از روزهایی که مسافر دربستی نداشته با نارضایتی یاد می کند. "گاهی روزا اینقدر دربستی به تورم میخوره که دیگه حوصلشونو ندارم" برایم از تعطیلات عید پارسال می گوید که چندین مسافرت شهرستانی دربستی داشته و حسابی کاسب شده است. "اما دیگه نمیتونم اینجوری کار کنم، در روز 13 لیتر بیشتر بنزین ندارم. گاز هم که بزنم 150 تا بیشتر نمی برتم. بدرد نمیخوره همش ضرره". از پژویی تعریف می کند که سابقا داشته و آن را فروخته و در معامله ای شرکت کرده که البته همه پولش را بالا کشیده اند. "پژو 206 نقره آبی. حرف نداشت. 15 میلیون خریده بودم، 12 میلیون خرجش کردم. چند تا از وسایلش رو از دوبی برام آوردن واقعا می سوزم وقتی به یادش می افتم. آخه مرد مریض بودی رفتی فروختیش؟آخه...". و بعد به گذشته تر می رود و از پرایدی صحبت می کند که اسمش را "فلامینگو" گذاشته بود و طوری می پرسد"دیدیش؟" انگار خیلی شاخص بوده...
بالاخره می رسیم. برخلاف اکثر اوقات کرایه را قبل از اینکه پیاده شوم می دهم. در را که می بندم دوست دارم کمی نفس عمیق بکشم. تا آن روز تا بعد از ظهر یک میهمان ناخوانده داشتم. کمی سردرد!

نوشته شده توسط mostafa در 12:24 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386
کمی مشکوک است!
 
 
 

 

 

چهارشنبه 15 اسفند
چهارشیر به دانشگاه
پراید سفید
با نشستن من ماشین تکمیل می شود و راننده استارت می زند و شروع به حر کت می کند.
من بعد از نوشتن تاریخ و ... می خواهم از چراغ سقفی از جا کنده شده ماشین شروع به نوشتن کنم که ناگهان کسی از من می پرسد "ببخشید آقا اینها چیست شما می نویسید؟" سرم را به چپ می چرخانم. پسر جوانی است تقریبا 22 یا 23 ساله. با موهای دم اسبی و ریشی نامرتب و تقریبا بلند. دستبند چرمی بلندی روی دست سمت چپش بسته است که یک طرف آن ریش ریش شده است. عینکش به من می گوید شماره اش 3 یا 4 است. می پرسم "چطور؟" با نگاهش به کاغذ و قلم در دستم اشاره می کند و می گوید: "کمی مشکوک است آخر". به او نمی آید سوال را از سر کنجکاوی پرسیده باشد. در چشمانش چیزی مشاهده می کنم، کمی شبیه دلهره. نمی توانم جلوی خنده ام را بگیرم و برایش توضیح می دهم. بدون چیزی نمی گوید. کمی مکث می کند و سرش را می چرخاند و حالا دارد جلو را نگاه می کند. نمی دانم چه می شود اما هر کاری می کنم نمی توانم به نوشتن ادامه دهم با اینکه خرواری از کلمات توی ذهنم از سر و کول هم بالا می روند. کاغذ و قلم را در جیب پیراهنم می گذارم و به او می گویم "حالا که مشکوک است دیگر نمی نویسم". بدون اینکه نگاهم کند می گوید"نه، ادامه بده". من هم هیچ چیز نمی گویم و این خنده که امانم را بریده است، مجبورم می کند سرم را به سمت شیشه برگردانم. مردی که در کنار راننده نشسته است حدودا 80 90 کیلو وزن دارد. واقعا برای صندلی متاسف می شوم. تمام مسیر با سکوت طی می شود. نه حرفی نه رادیویی نه ... . البته من حوصله م سر نمی رود چون دائم دارم با خودم حرف می زنم.

نوشته شده توسط mostafa در 21:36 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386
در مذمت خراب دوست بودن
اونقدر دوست و نزدیک و دور و دشمن به من غر زدند که آخه چرا اینجا نمیشه کامنت گذاشت، سرعت پایینه و از این حرفها که بالاخره ما هم لباس خفت تن کردیم و اون همه امکانات گوگل رو رها کردیم و بلاگفا نشین شدیم. دلتون خنک شد؟
نوشته شده توسط mostafa در 21:6 | | لینک به این مطلب