شنبه سی و یکم فروردین 1387
پرواز با یک صندلی خالی!
پریشب بود که اتفاقی گلستان سعدی رو از قفسه کتاب بیرون کشیدم و همینجوری برای همه چند صفحه ای خوندم...عجیب بود چون اصلا دوست ندارم برای بزرگتر از خودم کتاب بخونم...اما اتفاقی خوندم...
امروز صبح داشتم درس می خوندم که اتفاقی تقویم رو باز کردم تا نگاهی به مناسبت های هفته بندازم... دیدم...فردا... یکشنبه ۱ اردیبهشت... روز بزرگداشت سعدی... همین جوری با خودکار قرمز زیرش خط کشیدم...
چند ساعت بعد، اتفاقی یه بلیط رفت و برگشت برای شیراز جور شد و داشتم اتفاقی برای رفتن آماده می شدم...
الان چند ساعتی میشه که هواپیما پرواز کرده و من تازه از سر کلاس برگشتم خونه...مطمئنا امشب هم سعدی می خونم.
نوشته شده توسط mostafa در 20:21 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387
آواز تکاپو
ثانیه های جدید را در غم ثانیه های تلف شده، قتل عام مکن
کمی فکر کن
و زنده باش
تمرین کن نغمه ها را
گاهی نفس بگیر و بخوان ترانه ها را
یکی پس از دیگری
همت کن
کمی فکر کن
و زنده باش
تمرین کن نغمه ها را
گاهی نفس بگیر و بخوان ترانه ها را
یکی پس از دیگری
همت کن
نوشته شده توسط mostafa در 12:32 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387
اینجا..اتاق اساتید!
فکرشو بکن!
توی اتاق اساتید هستی و داری با یکی از استادات صحبت می کنی و کلی استاد هم نشستن دور تا دور اتاق و دارن گپ می زنن و خستگی در می کنند...
یهو یکی از دانشجوها در اتاق رو سراسیمه باز می کنه و میگه ببخشید مهندس... بعد شما میون این همه مهندس، خیلی خونسرد سرت رو برمیگردونی و میگی بله جانم بفرمایید...![]()
![]()
نوشته شده توسط mostafa در 15:33 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387
ساعت...3:33 بامداد!
گاهی دیوانه میکنه آدم رو…
این همه رفتن و اومدن…
و سیگنالهای خطا
و بعد …
چراغ ها خاموش
الان دیگه وقت خوابه! شب بخیر!
گاهی یه اینتر میزنی و یه جمله میگی... بعد حادثه خبر نمی کند اتفاق می افته!
و بعد فستیوال انرژی های خاموش تو! و بعد می بینی دریا را هم شکافتی و هنوز توی دلت به خودت می خندی که من؟ واقعا من؟... فکر نکنم...! تمام موهایت آینه علامت تعجب...
ولی نه...
انگار داره باورم میشه...
آره...
خود خودم بودم...
و همیشه حسرتی هست...برای بهتر بودن!
این همه رفتن و اومدن…
و سیگنالهای خطا
و بعد …
چراغ ها خاموش
الان دیگه وقت خوابه! شب بخیر!
گاهی یه اینتر میزنی و یه جمله میگی... بعد حادثه خبر نمی کند اتفاق می افته!
و بعد فستیوال انرژی های خاموش تو! و بعد می بینی دریا را هم شکافتی و هنوز توی دلت به خودت می خندی که من؟ واقعا من؟... فکر نکنم...! تمام موهایت آینه علامت تعجب...
ولی نه...
انگار داره باورم میشه...
آره...
خود خودم بودم...
و همیشه حسرتی هست...برای بهتر بودن!
نوشته شده توسط mostafa در 3:24 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیستم فروردین 1387
دعای شیراز در حق اهواز!
چقدر بدم میاد از این راننده تاکسی هایی که اول صبح هوا به این خوبی شیشه ها رو میدن بالا. امروز هم یکی از اون روزها بود. خفه شدم از بس در فراق اکسیژن نفس کشیدم! توی رادیو داشت خبر خواندن نماز باران رو توی شیراز می گفت که چند دقیقه بعد قطره های بارون رو روی شیشه دیدم. شیشه سمت خودم که پایین بود نفسی تازه کردم بالاخره! نمیدونم چرا همه فرار می کنن وقتی بارون میزنه؟ با سرعت میرن زیر یه سایه بون که خیس نشن! یا زود چتر باز می کنن! یاشیشه های ماشین رو میدن بالا! انگار نه انگار تا همین چند دقیقه پیش داشتن دعا میکردن بارون بیاد! خب اگه جای خدا بودین بهتون بر نمی خورد؟
نوشته شده توسط mostafa در 13:2 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387
این بار هم سقوط می کنه؟
از همون بچگی هم به خونه سازی علاقه داشتم، اما... این روزها که خونه میسازم، وقتی آخرین قطعه رو میخوام بچینیم...ناگهان همه چیز فرو میریزه!
این بار هم باز همه ش رو چیدم... اما قطعه آخر رو روی زمین گذاشتم و از خدا خواستم اگر دوست داره اونو برام بچینه... اگر نه هم که هیچ.
این بار هم باز همه ش رو چیدم... اما قطعه آخر رو روی زمین گذاشتم و از خدا خواستم اگر دوست داره اونو برام بچینه... اگر نه هم که هیچ.
نوشته شده توسط mostafa در 11:9 | | لینک به این مطلب
دوشنبه پنجم فروردین 1387
رها از تمام قیدها
داشتم فکر می کردم که اولین پست هشتاد و هفتی میتونه در مورد چی باشه...
راستش دیشب توی کوچه بودم...
ساعت حدودا یک و نیم شب بود...
یکی با یه دوچرخه قدیمی داشت از کوچه رد میشد...
میشناختمش. یه دیوانه بود...
چشماشو بسته بود و داشت پایه دون میزد...
قیافه ش طوری بود انگار الان خوشبخت ترین آدم روی زمینه!

چند روز پیش...
سال قبل
یکی رو دیدم به حال و روز همین بابا بود!
راه می رفت توی خیابون و به همه می خندید!
یک لحظه حس کردم اون عاقل ترین مرد روی زمینه!
به تمام عقلای زمین می خندید...
به تمام کسایی که از صبح زود حرص می زنن تا شب
به تمام کسایی که گاهی اون کسی که اون بالاست رو فراموش می کنن...
به من هم می خندید...
نوشته شده توسط mostafa در 7:23 | | لینک به این مطلب
