تبليغاتX
Rainofmercy
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387
پیش میاد دیگه...
یه روز صبح که از خواب بلند شدی یه صبحونه کامل میخوری و بعد سرحال میری وسایلت رو آماده میکنی... کفشهات رو یه واکس اساسی میزنی و بعد برق میدی! یه پیرهن و شلوار اتوکشیده از توی کمد برمیداری... و بعد خیلی شیک و مرتب در خونه رو باز میکنی و نفس عمیق میشکی و راه میفتی... به همسایه که بیرون ایستاده با لبخند سلام و احوالپرسی میکنی و راه میفتی... سوار تاکسی که هستی سعی میکنی یکی رو پیدا کنی که باهاش گپ بزنی اما خب ...بی خیال... همه چیز خوب و منظم پیش میره... بعد جلوی در دانشگاه که رسیدی به محض اینکه از ماشین پیاده میشی... کیفت باز میشه و تمام وسایلش پخش میشه وسط خیابون! و یه عالمه چشم همینطور پلک زنان خیره میشن به تو!... خب مگه چیه الان جمعش میکنم نگاه داره؟ ... خدا قسمت خودتون بکنه ایشااله...

نوشته شده توسط mostafa در 12:36 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387
پنجره رو باز کن تا بیام!
کلاس زبان تخصصی...

دکتر تیموری...

با اینکه حدود یک ساعت از شروع کلاس می گذره اما هنوز برق نیومده. استاد همچنان درس میده بدون اینکه احساس گرما بکنه. بچه های کلاس هم بعضا گوش میدن، چند نفری هم اون آخر کلاس از حال و هوش رفتن...

"در مورد احداث نیروگاهها باید این نکته رو در نظر داشت که..."

صندلی من نزدیک پنجره ی بسته بود. یکی از بچه ها با صدای آهسته گفت پنجره رو باز کن کمی هوای تازه بیاد توی کلاس. با اینکه مطمئن بودم هوا گرمتر میشه اما بلند شدم تا پنجره رو باز کنم...

 باز شدن پنجره همانا و آمدن برق همان .کولرها هم یهو روشن شد و همه زدن زیر خنده. منم داشتم میمردم از خنده ولی استاد که غرق درس دادن بود با جدیت نگاهم میکرد جوری که انگار اصلا متوجه اومدن برق نشده...

خلاصه نشستم. یکی از بچه ها گفت پنجره رو ببند کولر روشنه. گفتم میترسم ببیندم دوباره برق بره ایندفعه...  همه زدن زیر خنده و دکتر همچنان داشت خطر مرگ و میر آبزیان رو در توربین های نیروگاه برقآبی توضیح میداد. کاش میشد عکس این استادمون رو بزنم اینجا.

کلاس که تموم شد،

فکر کنم آخرین نفر که از کلاس اومد بیرون هنوز کولرها روشن بود و همچنین لامپ های کلاس غیر از یکی دوتا که سوخته بودن.

نوشته شده توسط mostafa در 13:54 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387
صبح بخیر
امروز صبح راننده اولین تاکسی خیلی سر حال بود..با خودم گفتم آخیش امروز بالاخره یکی رو فرمه! ...
اما حیف که مسیر کوتاه بود. راننده بعدی باز از اون آدمای اخمو و بد خلق بود.

هرچند قبلش هم از سر مسافر زدن با یکی از راننده ها گلاویز شده بود و حسابی جوش آورده بود. حتی رادیو رو هم روشن نمیکرد. نفر جلویی هم که واسه اینکه موهاش خراب نشه شیشه رو برده بود بالا و باز کمبود اکسیژن حس میشد! از وسایل نفر بغل دستی م هم معلوم بود معماری میخونه. میخواستم سر صحبت رو باهاش باز کنم که وقتی قیافه شو دیدم کلا پشیمون شدم. من توی این نیم ساعت چیکار کنم؟
شانس آوردم ام پی تری باهام بود. گزارشگر رادیو جوان با یک دختربچه دبستانی، درحالیکه تند تند نفس میزد، مصاحبه میکرد...
کجا با این عجله؟
آخه مدرسه م دیر شده!

الان که هنوز ساعت هفته که؟دیر نشده!
آخه میخوام برسم به اول صف.

اول صف؟ باریک الله. حالا واسه ی چی؟
آخه میخوام پرچم رو من ببرم بالا!

آفرین. خب اینقدر تند میدویی ممکنه بخوری زمین!
نه. تا حالا اصلا نخوردم زمین حواسم جمع بوده
...

چقدر پرانگیزه... چقدر سرحال...

این مصاحبه کمتر از یک دقیقه واقعا انرژِی چند روزه ای به آدم میده. جای تمام این آدمهای بی حال و خسته اول صبح رو گرفت. واقعا عالی بود و چقدر به موقع. دلم برای بقیه بچه های دانشجو که توی ماشین بودن اما اینو گوش ندادن سوخت.
نوشته شده توسط mostafa در 21:22 | | لینک به این مطلب