دکتر تیموری...
با اینکه حدود یک ساعت از شروع کلاس می گذره اما هنوز برق نیومده. استاد همچنان درس میده بدون اینکه احساس گرما بکنه. بچه های کلاس هم بعضا گوش میدن، چند نفری هم اون آخر کلاس از حال و هوش رفتن...
"در مورد احداث نیروگاهها باید این نکته رو در نظر داشت که..."
صندلی من نزدیک پنجره ی بسته بود. یکی از بچه ها با صدای آهسته گفت پنجره رو باز کن کمی هوای تازه بیاد توی کلاس. با اینکه مطمئن بودم هوا گرمتر میشه اما بلند شدم تا پنجره رو باز کنم...
باز شدن پنجره همانا و آمدن برق همان
.کولرها هم یهو روشن شد و همه زدن زیر خنده. منم داشتم میمردم از خنده ولی استاد که غرق درس دادن بود با جدیت نگاهم میکرد جوری که انگار اصلا متوجه اومدن برق نشده...
خلاصه نشستم. یکی از بچه ها گفت پنجره رو ببند کولر روشنه. گفتم میترسم ببیندم دوباره برق بره ایندفعه... همه زدن زیر خنده و دکتر همچنان داشت خطر مرگ و میر آبزیان رو در توربین های نیروگاه برقآبی توضیح میداد. کاش میشد عکس این استادمون رو بزنم اینجا.
کلاس که تموم شد،
فکر کنم آخرین نفر که از کلاس اومد بیرون هنوز کولرها روشن بود و همچنین لامپ های کلاس غیر از یکی دوتا که سوخته بودن.
امروز صبح داشتم درس می خوندم که اتفاقی تقویم رو باز کردم تا نگاهی به مناسبت های هفته بندازم... دیدم...فردا... یکشنبه ۱ اردیبهشت... روز بزرگداشت سعدی... همین جوری با خودکار قرمز زیرش خط کشیدم...
چند ساعت بعد، اتفاقی یه بلیط رفت و برگشت برای شیراز جور شد و داشتم اتفاقی برای رفتن آماده می شدم...
الان چند ساعتی میشه که هواپیما پرواز کرده و من تازه از سر کلاس برگشتم خونه...مطمئنا امشب هم سعدی می خونم.
توی اتاق اساتید هستی و داری با یکی از استادات صحبت می کنی و کلی استاد هم نشستن دور تا دور اتاق و دارن گپ می زنن و خستگی در می کنند...
یهو یکی از دانشجوها در اتاق رو سراسیمه باز می کنه و میگه ببخشید مهندس... بعد شما میون این همه مهندس، خیلی خونسرد سرت رو برمیگردونی و میگی بله جانم بفرمایید...![]()
![]()
این همه رفتن و اومدن…
و سیگنالهای خطا
و بعد …
چراغ ها خاموش
الان دیگه وقت خوابه! شب بخیر!
گاهی یه اینتر میزنی و یه جمله میگی... بعد حادثه خبر نمی کند اتفاق می افته!
و بعد فستیوال انرژی های خاموش تو! و بعد می بینی دریا را هم شکافتی و هنوز توی دلت به خودت می خندی که من؟ واقعا من؟... فکر نکنم...! تمام موهایت آینه علامت تعجب...
ولی نه...
انگار داره باورم میشه...
آره...
خود خودم بودم...
و همیشه حسرتی هست...برای بهتر بودن!
تا حالا شده یه ساعت توی صف پرینت بایستید بعد وقتی نوبت شما میشه برق دانشگاه بره؟
تا حالا شده توی تاکسی نشسته باشید بعد توی ترافیک ماشین بایسته و یه کامیون بیاد کنار شما و اگزوز به اون بزرگی دقیقا تنظیم بشه جلوی صورتتون و شیشه تاکسی به زحمت و کند بالا بره؟
تا حالا شده.....؟
تا حالا شده یک خبر خوب تمام خستگی روز رو از تنتون بیرون کنه؟
خبر بهتر شدن حال یک عزیز!
