تبليغاتX
Rainofmercy
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387
صبح بخیر
امروز صبح راننده اولین تاکسی خیلی سر حال بود..با خودم گفتم آخیش امروز بالاخره یکی رو فرمه! ...
اما حیف که مسیر کوتاه بود. راننده بعدی باز از اون آدمای اخمو و بد خلق بود.

هرچند قبلش هم از سر مسافر زدن با یکی از راننده ها گلاویز شده بود و حسابی جوش آورده بود. حتی رادیو رو هم روشن نمیکرد. نفر جلویی هم که واسه اینکه موهاش خراب نشه شیشه رو برده بود بالا و باز کمبود اکسیژن حس میشد! از وسایل نفر بغل دستی م هم معلوم بود معماری میخونه. میخواستم سر صحبت رو باهاش باز کنم که وقتی قیافه شو دیدم کلا پشیمون شدم. من توی این نیم ساعت چیکار کنم؟
شانس آوردم ام پی تری باهام بود. گزارشگر رادیو جوان با یک دختربچه دبستانی، درحالیکه تند تند نفس میزد، مصاحبه میکرد...
کجا با این عجله؟
آخه مدرسه م دیر شده!

الان که هنوز ساعت هفته که؟دیر نشده!
آخه میخوام برسم به اول صف.

اول صف؟ باریک الله. حالا واسه ی چی؟
آخه میخوام پرچم رو من ببرم بالا!

آفرین. خب اینقدر تند میدویی ممکنه بخوری زمین!
نه. تا حالا اصلا نخوردم زمین حواسم جمع بوده
...

چقدر پرانگیزه... چقدر سرحال...

این مصاحبه کمتر از یک دقیقه واقعا انرژِی چند روزه ای به آدم میده. جای تمام این آدمهای بی حال و خسته اول صبح رو گرفت. واقعا عالی بود و چقدر به موقع. دلم برای بقیه بچه های دانشجو که توی ماشین بودن اما اینو گوش ندادن سوخت.
نوشته شده توسط mostafa در 21:22 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیستم فروردین 1387
دعای شیراز در حق اهواز!
چقدر بدم میاد از این راننده تاکسی هایی که اول صبح هوا به این خوبی شیشه ها رو میدن بالا. امروز هم یکی از اون روزها بود. خفه شدم از بس در فراق اکسیژن نفس کشیدم! توی رادیو داشت خبر خواندن نماز باران رو توی شیراز می گفت که چند دقیقه بعد قطره های بارون رو روی شیشه دیدم. شیشه سمت خودم که پایین بود نفسی تازه کردم بالاخره! نمیدونم چرا همه فرار می کنن وقتی بارون میزنه؟ با سرعت میرن زیر یه سایه بون که خیس نشن! یا زود چتر باز می کنن! یاشیشه های ماشین رو میدن بالا! انگار نه انگار تا همین چند دقیقه پیش داشتن دعا میکردن بارون بیاد! خب اگه جای خدا بودین بهتون بر نمی خورد؟

نوشته شده توسط mostafa در 13:2 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386
کمی مشکوک است!
 
 
 

 

 

چهارشنبه 15 اسفند
چهارشیر به دانشگاه
پراید سفید
با نشستن من ماشین تکمیل می شود و راننده استارت می زند و شروع به حر کت می کند.
من بعد از نوشتن تاریخ و ... می خواهم از چراغ سقفی از جا کنده شده ماشین شروع به نوشتن کنم که ناگهان کسی از من می پرسد "ببخشید آقا اینها چیست شما می نویسید؟" سرم را به چپ می چرخانم. پسر جوانی است تقریبا 22 یا 23 ساله. با موهای دم اسبی و ریشی نامرتب و تقریبا بلند. دستبند چرمی بلندی روی دست سمت چپش بسته است که یک طرف آن ریش ریش شده است. عینکش به من می گوید شماره اش 3 یا 4 است. می پرسم "چطور؟" با نگاهش به کاغذ و قلم در دستم اشاره می کند و می گوید: "کمی مشکوک است آخر". به او نمی آید سوال را از سر کنجکاوی پرسیده باشد. در چشمانش چیزی مشاهده می کنم، کمی شبیه دلهره. نمی توانم جلوی خنده ام را بگیرم و برایش توضیح می دهم. بدون چیزی نمی گوید. کمی مکث می کند و سرش را می چرخاند و حالا دارد جلو را نگاه می کند. نمی دانم چه می شود اما هر کاری می کنم نمی توانم به نوشتن ادامه دهم با اینکه خرواری از کلمات توی ذهنم از سر و کول هم بالا می روند. کاغذ و قلم را در جیب پیراهنم می گذارم و به او می گویم "حالا که مشکوک است دیگر نمی نویسم". بدون اینکه نگاهم کند می گوید"نه، ادامه بده". من هم هیچ چیز نمی گویم و این خنده که امانم را بریده است، مجبورم می کند سرم را به سمت شیشه برگردانم. مردی که در کنار راننده نشسته است حدودا 80 90 کیلو وزن دارد. واقعا برای صندلی متاسف می شوم. تمام مسیر با سکوت طی می شود. نه حرفی نه رادیویی نه ... . البته من حوصله م سر نمی رود چون دائم دارم با خودم حرف می زنم.

نوشته شده توسط mostafa در 21:36 | | لینک به این مطلب