اما حیف که مسیر کوتاه بود. راننده بعدی باز از اون آدمای اخمو و بد خلق بود.

هرچند قبلش هم از سر مسافر زدن با یکی از راننده ها گلاویز شده بود و حسابی جوش آورده بود. حتی رادیو رو هم روشن نمیکرد. نفر جلویی هم که واسه اینکه موهاش خراب نشه شیشه رو برده بود بالا و باز کمبود اکسیژن حس میشد! از وسایل نفر بغل دستی م هم معلوم بود معماری میخونه. میخواستم سر صحبت رو باهاش باز کنم که وقتی قیافه شو دیدم کلا پشیمون شدم. من توی این نیم ساعت چیکار کنم؟
کجا با این عجله؟
آخه مدرسه م دیر شده!
الان که هنوز ساعت هفته که؟دیر نشده!
آخه میخوام برسم به اول صف.
اول صف؟ باریک الله. حالا واسه ی چی؟
آخه میخوام پرچم رو من ببرم بالا!
آفرین. خب اینقدر تند میدویی ممکنه بخوری زمین!
نه. تا حالا اصلا نخوردم زمین حواسم جمع بوده
...
چقدر پرانگیزه... چقدر سرحال...

چهارشنبه 15 اسفند
چهارشیر به دانشگاه
پراید سفید
با نشستن من ماشین تکمیل می شود و راننده استارت می زند و شروع به حر کت می کند.
من بعد از نوشتن تاریخ و ... می خواهم از چراغ سقفی از جا کنده شده ماشین شروع به نوشتن کنم که ناگهان کسی از من می پرسد "ببخشید آقا اینها چیست شما می نویسید؟" سرم را به چپ می چرخانم. پسر جوانی است تقریبا 22 یا 23 ساله. با موهای دم اسبی و ریشی نامرتب و تقریبا بلند. دستبند چرمی بلندی روی دست سمت چپش بسته است که یک طرف آن ریش ریش شده است. عینکش به من می گوید شماره اش 3 یا 4 است. می پرسم "چطور؟" با نگاهش به کاغذ و قلم در دستم اشاره می کند و می گوید: "کمی مشکوک است آخر". به او نمی آید سوال را از سر کنجکاوی پرسیده باشد. در چشمانش چیزی مشاهده می کنم، کمی شبیه دلهره. نمی توانم جلوی خنده ام را بگیرم و برایش توضیح می دهم. بدون چیزی نمی گوید. کمی مکث می کند و سرش را می چرخاند و حالا دارد جلو را نگاه می کند. نمی دانم چه می شود اما هر کاری می کنم نمی توانم به نوشتن ادامه دهم با اینکه خرواری از کلمات توی ذهنم از سر و کول هم بالا می روند. کاغذ و قلم را در جیب پیراهنم می گذارم و به او می گویم "حالا که مشکوک است دیگر نمی نویسم". بدون اینکه نگاهم کند می گوید"نه، ادامه بده". من هم هیچ چیز نمی گویم و این خنده که امانم را بریده است، مجبورم می کند سرم را به سمت شیشه برگردانم. مردی که در کنار راننده نشسته است حدودا 80 90 کیلو وزن دارد. واقعا برای صندلی متاسف می شوم. تمام مسیر با سکوت طی می شود. نه حرفی نه رادیویی نه ... . البته من حوصله م سر نمی رود چون دائم دارم با خودم حرف می زنم.
