دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387
پیش میاد دیگه...
یه روز صبح که از خواب بلند شدی یه صبحونه کامل میخوری و بعد سرحال میری وسایلت رو آماده میکنی... کفشهات رو یه واکس اساسی میزنی و بعد برق میدی! یه پیرهن و شلوار اتوکشیده از توی کمد برمیداری... و بعد خیلی شیک و مرتب در خونه رو باز میکنی و نفس عمیق میشکی و راه میفتی... به همسایه که بیرون ایستاده با لبخند سلام و احوالپرسی میکنی و راه میفتی... سوار تاکسی که هستی سعی میکنی یکی رو پیدا کنی که باهاش گپ بزنی اما خب ...بی خیال... همه چیز خوب و منظم پیش میره... بعد جلوی در دانشگاه که رسیدی به محض اینکه از ماشین پیاده میشی... کیفت باز میشه و تمام وسایلش پخش میشه وسط خیابون! و یه عالمه چشم همینطور پلک زنان خیره میشن به تو!... خب مگه چیه الان جمعش میکنم نگاه داره؟
... خدا قسمت خودتون بکنه ایشااله...
نوشته شده توسط mostafa در 12:36 | | لینک به این مطلب
