تبليغاتX
Rainofmercy - فلامینگو!
شنبه هجدهم اسفند 1386
فلامینگو!

پنج شنبه 16 اسفند
مسیر: دانشگاه به سه راه فرودگاه
تاکسی سمند
اولین نفری هستم که سوار می شوم. خودم را آماده می کنم تا مدت زیادی منتظر حرکت ماشین بمانم. اما چند دقیقه بیشتر طول نمی کشد و ماشین تکمیل و آماده حرکت می شود. این بار تک پسر ماشین هستم. ماشین هنوز یک دقیقه هم شروع به حرکت نکرده که دونفری که با هم سوار شده بودند حالا می خواهند پیاده شوند. درگوشی باهم حرف می زنند و می خندند. گمانم اشتباه سوار شده اند اما به راننده می گویند کرایه کامل را پرداخت می کنیم. راننده هم حرفی نمی زند و آنها پیاده می شوند و کرایه را هم تمام و کمال می پردازند. به راننده می گویم که اگر جای او بودم پول را قبول نمی کردم. می گوید" حالا که دلشون میخواد پول بدن بزار بدن، من که حوصله ندارم دور بزنم برگردم توی صف تا مسافر بزنم تازه حق شما هم ضایع میشه نمیشه؟" چیزی نمی گویم. انگار منتظر باشد کسی پیدا کند تا با او حرف بزند، تمام مدت 45 دقیقه مسیر را برایم حرف می زند. از روزهای خوش شانسی که در طی 4، 5 ساعت 150 هزار تومان کاسب می شود و از روزهایی که مسافر دربستی نداشته با نارضایتی یاد می کند. "گاهی روزا اینقدر دربستی به تورم میخوره که دیگه حوصلشونو ندارم" برایم از تعطیلات عید پارسال می گوید که چندین مسافرت شهرستانی دربستی داشته و حسابی کاسب شده است. "اما دیگه نمیتونم اینجوری کار کنم، در روز 13 لیتر بیشتر بنزین ندارم. گاز هم که بزنم 150 تا بیشتر نمی برتم. بدرد نمیخوره همش ضرره". از پژویی تعریف می کند که سابقا داشته و آن را فروخته و در معامله ای شرکت کرده که البته همه پولش را بالا کشیده اند. "پژو 206 نقره آبی. حرف نداشت. 15 میلیون خریده بودم، 12 میلیون خرجش کردم. چند تا از وسایلش رو از دوبی برام آوردن واقعا می سوزم وقتی به یادش می افتم. آخه مرد مریض بودی رفتی فروختیش؟آخه...". و بعد به گذشته تر می رود و از پرایدی صحبت می کند که اسمش را "فلامینگو" گذاشته بود و طوری می پرسد"دیدیش؟" انگار خیلی شاخص بوده...
بالاخره می رسیم. برخلاف اکثر اوقات کرایه را قبل از اینکه پیاده شوم می دهم. در را که می بندم دوست دارم کمی نفس عمیق بکشم. تا آن روز تا بعد از ظهر یک میهمان ناخوانده داشتم. کمی سردرد!

نوشته شده توسط mostafa در 12:24 | | لینک به این مطلب