<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>Rainofmercy</title>
<link>http://rainofmercy.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 15 Jul 2008 16:00:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>من!</title>
<link>http://rainofmercy.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description>گفتم این دفعه هم بجای اینکه از این ۳۲ تا حرف محدود اسفتاده کنم و بنویسم ، یکی از عکسهایی که خیلی حرف و حدیث داره رو بگذارم اینجا با هم تماشا کنیم. خواستم در موردش حرف بزنم اما گفتم شما بگید خیلی بهتره... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=من! hspace=0 src=&quot;http://vi.sualize.us/thumbs/08/05/03/funny,hand,humor,man-63dbe0ef20b87be3def49dcd2364e146_h.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ ن ۱: از اینکه این مدت که میومدید اینجا و آپ نکرده بودم ناراحت که نشدید؟ خب دیگه گاهی پیش میاد&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ ن ۲: خوشحالم از اینکه خیلی از دور و بری هام دارند سر و سامان می گیرند و به نوعی سرشون به کارشون گرمه! براشون دعا می کنم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ ن ۳: میخواستم ادامه کار رو به پیشنهاد مهدی برم توی وردپرس ادامه بدم اما خبر آمد در حال فیلتر شدنه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;پ ن ۴: وردپرس که رفت از دستمون! (البته هنوز برای من فیلتر نیست!) اما در&lt;/FONT&gt; &lt;A href=&quot;http://bloghaa.com/&quot; target=_blank&gt;بلاگها&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#990000&gt; یک باران رحمت ساختم فعلا علی الحساب!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;پ ن ۵: دوست داشتم قبل از رفتن یه پست دیگه بنویسم و بعد برم سفر اما نشد! گرو بمونه برای بعدا اگر عمری بود!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Jul 2008 16:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rainofmercy&amp;postid=23</comments>
<dc:creator>rainofmercy</dc:creator>
<guid>http://rainofmercy.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سلام</title>
<link>http://rainofmercy.blogfa.com/post-22.aspx</link>
<description>یه عمره ننوشتم هیچ حادثه خاصی هم نیفتاد البته...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا کم کم شروع میکنیم نوشتن. باید یه قالب درست و حسابی هم پیدا کنم واسه اینجا!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ببخشید تو این مدت مدام میومدید زنگ میزدید کسی نبود اما خب در خونه به روی همه باز بود... چی گفتم!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; بی خیال. البته باز هم یکی دو سه هفته نیستم. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Jul 2008 16:16:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rainofmercy&amp;postid=22</comments>
<dc:creator>rainofmercy</dc:creator>
<guid>http://rainofmercy.blogfa.com/post-22.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تاریکخانه!</title>
<link>http://rainofmercy.blogfa.com/post-21.aspx</link>
<description>همش خط خطی شده اینجا.. نوبتی هم که باشه نوبت عکسه! هرچند لینک دادم خیلی ها رو.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 461px; HEIGHT: 382px&quot; height=503 alt=rainofmercy.blogfa.com hspace=0 src=&quot;http://pixdaus.com/pics/12113556826BtL3ye.jpg&quot; width=659 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 May 2008 06:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rainofmercy&amp;postid=21</comments>
<dc:creator>rainofmercy</dc:creator>
<guid>http://rainofmercy.blogfa.com/post-21.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پیش میاد دیگه...</title>
<link>http://rainofmercy.blogfa.com/post-20.aspx</link>
<description>یه روز صبح که از خواب بلند شدی یه صبحونه کامل میخوری و بعد سرحال میری وسایلت رو آماده میکنی... کفشهات رو یه واکس اساسی میزنی و بعد برق میدی! یه پیرهن و شلوار اتوکشیده از توی کمد برمیداری... و بعد خیلی شیک و مرتب در خونه رو باز میکنی و نفس عمیق میشکی و راه میفتی... به همسایه که بیرون ایستاده با لبخند سلام و احوالپرسی میکنی و راه میفتی... سوار تاکسی که هستی سعی میکنی یکی رو پیدا کنی که باهاش گپ بزنی اما خب ...بی خیال... همه چیز خوب و منظم پیش میره... بعد جلوی در دانشگاه که رسیدی به محض اینکه از ماشین پیاده میشی... کیفت باز میشه و تمام وسایلش پخش میشه وسط خیابون! و یه عالمه چشم همینطور پلک زنان خیره میشن به تو!... خب مگه چیه الان جمعش میکنم نگاه داره؟ &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;... خدا قسمت خودتون بکنه ایشااله...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 May 2008 09:05:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rainofmercy&amp;postid=20</comments>
<dc:creator>rainofmercy</dc:creator>
<guid>http://rainofmercy.blogfa.com/post-20.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پنجره رو باز کن تا بیام!</title>
<link>http://rainofmercy.blogfa.com/post-19.aspx</link>
<description>کلاس زبان تخصصی...
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دکتر تیموری...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با اینکه حدود یک ساعت از شروع کلاس می گذره اما هنوز برق نیومده. استاد همچنان درس میده بدون اینکه احساس گرما بکنه. بچه های کلاس هم بعضا گوش میدن، چند نفری هم اون آخر کلاس از حال و هوش رفتن...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;در مورد احداث نیروگاهها باید این نکته رو در نظر داشت که...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صندلی من نزدیک پنجره ی بسته بود. یکی از بچه ها با صدای آهسته گفت پنجره رو باز کن کمی هوای تازه بیاد توی کلاس. با اینکه مطمئن بودم هوا گرمتر میشه اما بلند شدم تا پنجره رو باز کنم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; باز شدن پنجره همانا و آمدن برق همان &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;.کولرها هم یهو روشن شد و همه زدن زیر خنده. منم داشتم میمردم از خنده ولی استاد که غرق درس دادن بود با جدیت نگاهم میکرد جوری که انگار اصلا متوجه اومدن برق نشده...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه نشستم. یکی از بچه ها گفت پنجره رو ببند کولر روشنه. گفتم میترسم ببیندم دوباره برق بره ایندفعه...  همه زدن زیر خنده و دکتر همچنان داشت خطر مرگ و میر آبزیان رو در توربین های نیروگاه برقآبی توضیح میداد. کاش میشد عکس این استادمون رو بزنم اینجا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلاس که تموم شد،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر کنم آخرین نفر که از کلاس اومد بیرون هنوز کولرها روشن بود و همچنین لامپ های کلاس غیر از یکی دوتا که سوخته بودن.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 08 May 2008 10:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rainofmercy&amp;postid=19</comments>
<dc:creator>rainofmercy</dc:creator>
<guid>http://rainofmercy.blogfa.com/post-19.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>صبح بخیر</title>
<link>http://rainofmercy.blogfa.com/post-17.aspx</link>
<description>
امروز صبح راننده اولین تاکسی خیلی سر حال بود..با خودم گفتم آخیش امروز بالاخره یکی رو فرمه! ...&lt;br /&gt;اما حیف که مسیر کوتاه بود. راننده بعدی باز از اون آدمای اخمو و بد خلق بود. &lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://www.tangischools.org/schools/hhs/Images/Gifs/HHS%20Gifs/Good%20morning%20creature.bmp&quot; style=&quot;width: 180px; height: 182px;&quot; /&gt;&lt;br /&gt;هرچند قبلش هم از سر مسافر زدن با یکی از راننده ها گلاویز شده بود و حسابی جوش آورده بود. حتی رادیو رو هم روشن نمیکرد. نفر جلویی هم که واسه اینکه موهاش خراب نشه شیشه رو برده بود بالا و باز کمبود اکسیژن حس میشد! از وسایل نفر بغل دستی م هم معلوم بود معماری میخونه. میخواستم سر صحبت رو باهاش باز کنم که وقتی قیافه شو دیدم کلا پشیمون شدم. من توی این نیم ساعت چیکار کنم؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;شانس آوردم ام پی تری باهام بود. گزارشگر رادیو جوان با یک دختربچه دبستانی، درحالیکه تند تند نفس میزد، مصاحبه میکرد...&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;کجا با این عجله؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-style: italic;&quot;&gt;آخه مدرسه م دیر شده!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;الان که هنوز ساعت هفته که؟دیر نشده!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-style: italic;&quot;&gt;آخه میخوام برسم به اول صف.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;اول صف؟ باریک الله. حالا واسه ی چی؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-style: italic;&quot;&gt;آخه میخوام پرچم رو من ببرم بالا!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;آفرین. خب اینقدر تند میدویی ممکنه بخوری زمین!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-style: italic;&quot;&gt;نه. تا حالا اصلا نخوردم زمین حواسم جمع بوده&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چقدر پرانگیزه... چقدر سرحال...&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://newyorkette.com/wp-content/coffee_450.jpg&quot; style=&quot;width: 225px; height: 174px;&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;این مصاحبه کمتر از یک دقیقه واقعا انرژِی چند روزه ای به آدم میده. جای تمام این آدمهای بی حال و خسته اول صبح رو گرفت. واقعا عالی بود و چقدر به موقع. دلم برای بقیه بچه های دانشجو که توی ماشین بودن اما اینو گوش ندادن سوخت. &lt;br /&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Apr 2008 17:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rainofmercy&amp;postid=17</comments>
<dc:creator>rainofmercy</dc:creator>
<guid>http://rainofmercy.blogfa.com/post-17.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پرواز با یک صندلی خالی!</title>
<link>http://rainofmercy.blogfa.com/post-16.aspx</link>
<description>پریشب بود که اتفاقی گلستان سعدی رو از قفسه کتاب بیرون کشیدم و همینجوری برای همه چند صفحه ای خوندم...عجیب بود چون اصلا دوست ندارم برای بزرگتر از خودم کتاب بخونم...اما اتفاقی خوندم...
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز صبح داشتم درس می خوندم که اتفاقی تقویم رو باز کردم تا نگاهی به مناسبت های هفته بندازم... دیدم...فردا... یکشنبه ۱ اردیبهشت... روز &lt;U&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;بزرگداشت سعدی&lt;/FONT&gt;&lt;/U&gt;... همین جوری با خودکار قرمز زیرش خط کشیدم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند ساعت بعد، اتفاقی یه بلیط رفت و برگشت برای شیراز جور شد و داشتم اتفاقی برای رفتن آماده می شدم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الان چند ساعتی میشه که هواپیما پرواز کرده و من تازه از سر کلاس برگشتم خونه...مطمئنا امشب هم سعدی می خونم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Apr 2008 16:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rainofmercy&amp;postid=16</comments>
<dc:creator>rainofmercy</dc:creator>
<guid>http://rainofmercy.blogfa.com/post-16.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آواز تکاپو</title>
<link>http://rainofmercy.blogfa.com/post-14.aspx</link>
<description>ثانیه های جدید را در غم ثانیه های تلف شده، قتل عام مکن&lt;BR&gt;کمی فکر کن&lt;BR&gt;و زنده باش&lt;BR&gt;تمرین کن نغمه ها را&lt;BR&gt;گاهی نفس بگیر و بخوان ترانه ها را&lt;BR&gt;یکی پس از دیگری&lt;BR&gt;همت کن&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Apr 2008 09:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rainofmercy&amp;postid=14</comments>
<dc:creator>rainofmercy</dc:creator>
<guid>http://rainofmercy.blogfa.com/post-14.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اینجا..اتاق اساتید!</title>
<link>http://rainofmercy.blogfa.com/post-12.aspx</link>
<description>فکرشو بکن! 
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی اتاق اساتید هستی و داری با یکی از استادات صحبت می کنی و کلی استاد هم نشستن دور تا دور اتاق و دارن گپ می زنن و خستگی در می کنند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یهو یکی از دانشجوها در اتاق رو سراسیمه باز می کنه و میگه ببخشید مهندس... بعد شما میون این همه مهندس، خیلی خونسرد سرت رو برمیگردونی و میگی بله جانم بفرمایید...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Apr 2008 12:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rainofmercy&amp;postid=12</comments>
<dc:creator>rainofmercy</dc:creator>
<guid>http://rainofmercy.blogfa.com/post-12.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ساعت...3:33 بامداد!</title>
<link>http://rainofmercy.blogfa.com/post-11.aspx</link>
<description>گاهی دیوانه میکنه آدم رو…&lt;BR&gt;این همه رفتن و اومدن…&lt;BR&gt;و سیگنالهای خطا&lt;BR&gt;و بعد …&lt;BR&gt;چراغ ها خاموش&lt;BR&gt;الان دیگه وقت خوابه! شب بخیر! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;&lt;BR&gt;گاهی یه اینتر میزنی و یه جمله میگی... بعد حادثه خبر نمی کند اتفاق می افته!&lt;BR&gt;و بعد فستیوال انرژی های خاموش تو! و بعد می بینی دریا را هم شکافتی و هنوز توی دلت به خودت می خندی که من؟ واقعا من؟... فکر نکنم...! تمام موهایت آینه علامت تعجب...&lt;BR&gt;ولی نه...&lt;BR&gt;انگار داره باورم میشه...&lt;BR&gt;آره...&lt;BR&gt;خود خودم بودم...&lt;BR&gt;و همیشه حسرتی هست...برای بهتر بودن!&lt;BR&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 Apr 2008 23:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rainofmercy&amp;postid=11</comments>
<dc:creator>rainofmercy</dc:creator>
<guid>http://rainofmercy.blogfa.com/post-11.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
